-3 مسخ شدن به دست على (ع (-4 حفظ مال و عيال
-3 مسخ شدن به دست على (ع (
بِسْمِ
اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
از عمار ياسر
نقل است كه گفت ، در مقابل على (ع ) بودم ناگاه بر آن حضرت مردى وارد شد و گفت :
يا اءميرالمؤ منين من پناهنده هستم به شما و شكايت دارم از مصيبتى كه بر من وارد
شده و مرا مريض كرده است . آن حضرت
فرمود: قصه تو چيست ؟
عرض كرد:
فلان شخص زن مرا گرفته و تفرقه انداخته است ، بين من و زوجه من جدايى انداخته است
حال آنكه من شيعه شما هستم .
آن حضرت
فرمان داد كه آن فاسق فاجر را نزد من بياور.
آن مرد شاكى
به طلب آن مرد فاسق روانه شد او را در بازار بنى الحاضر ملاقات كرد و به او گفت :
اميرالمؤ منين تو را مى خواهد و او را به حضور آن حضرت آورد. عمار ياسر مى گويد:
ديدم به دست على (ع ) چوب دستى ،
وقتى مرد
خيانتكار مقابل على (ع ) قرار گرفت ، آن حضرت فرمود: يا لعين بن العين الزنيم آيا
ندانسته اى كه من آگاه هستم به چشم خيانتكار و چيزهائى كه در سينه پنهان است و نمى
دانى كه من حجت خدا در زمين هستم . به حرم مؤ منين تجاوز مى كنى ؟ آيا از عقوبت من
و از عقوبت خداوند ايمن شده اى ؟
سپس فرمود:
اى عمار لباسهايش را بيرون آور عمار مى گويد: لباسهايش را بيرون آرودم .
بعد فرمود:
قسم به آن كسى كه حبه را مى شكافد و خلقت نموده خلق را، قصاص مؤ من را غير از من
نمى گيرد.
پس با چوب
دستى كه در دست آن جناب بود به پهلوى آن مرد زد و فرمود: بنشين خداى تو را لعنت
كند، عمار ياسر گفت : به ذات حضرت حق قسم است كه ديدم آن لعين را كه خداوند به
صورت لاك پشت او را مسخ كرده بود.
سپس آن حضرت
فرمود: خداوند روزى كرد تو را در هر چهل روز يك آب آشاميدن و مسكن تو صحراى خشك و
بى آب و علف است .
پس آن حضرت
اين آيه را تلاوت فرمود: (و لقد علمتم الذين اعتدوا فى السبت و قلنا لهم كونوا
قردة خاسئين ) اين آيه راجع به مسخ شدن يهود به صورت
ميمون است .3
-4 حفظ مال و عيال
بِسْمِ
اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
از على (ع )
روايت شده است كه : مردى از شام براى او نوشت كه : من بار عيال به دوش دارم ، و
اگر از وطنم دور شوم بر آنها مى ترسم (كه معاويه آزارشان كند) و به اموالم هم
علاقه مندم و دوست دارم كه خدمت شما برسم ، حضرت پيغام داد: اهل و عيالت را جمع كن
، و مالت را نزد آنها بگذار، و صلوات بر پيغمبر و آلش بفرست و بگو: خدايا همه
اينها به امر بنده ات على بن ابى طالب امانت من اند نزد تو، پس برخيز به سوى من
بيا. آن مرد چنين كرد، و خبر به معاويه رسيد كه او به سوى على (ع ) فرار كرده ،
معاويه دستور داد عيالش را اسير كرده به غلامى و كنيزى برگيرند و اموالش را غارت
كنند، پس خداوند عيال او را شبيه عيال معاويه قرار داد و آن شر را از آنها دور
كرد، و ترسيدند كه دزدان اموالشان را ببرند، خدا آن مال را به صورت مار و عقرب
قرار داد، و هر وقت دزدان خيال بردنش را مى كردند آنها را مى گزيدند، تا آن جا كه
على (ع ) به آن مرد فرمود: مى خواهى مال و
عيالت نزد تو بيايد؟
گفت : آرى .
حضرت گفت :
خدايا آنها را بياور، ناگاه همه ، نزد آن مرد حاضر شدند! و چيزى از مال و عيالش
مفقود نبود.((4
|